ادامه مطلب...
هرگز مباد چشم تو را مبتلا کنند
تا راز سر به مهر تورا بر ملا کنند
محرم نبوده ایم...که عمریست مجرمیم
حُکمت چنین شده است که ما را جدا کنند
مُهر سکوت خورده به روی لبانمان
داغی بزن که باز مبادا خطا کنند
سوگندخورده ایم که عاشق نبوده ایم
سوگند خورده ایم که ما را رها کنند
سنگین شده است بار امانت نگاه کن
این سینه ای نبود که جام بلا کنند
حالا تویی وُ حال خرابی که سهم ماست
تنها بگو بس است...که ما را صدا کنند...!
از چهار دیوار خانه گریختم به خیابان
از چهار دیوار خانه گریختم
تا یادم بماند
نام کوچه ی محبوبم چه بود
یا در کدام کوچه دستانش را گم کردم...
کدام چشم مرا سوخت...؟
همیشه پیش از این سه راه به شعر می رسم
می رسم...
می گریزم...
از صدای بوق ها
از صدای شعر های عاشقانه
دوبس...دوبس...
از صدای های های...
از صدای قیل و قال...
خیل عاشقان بی دریغ...
...
من یادگرفته ام
همیشه راه خودم را
بروم ...
راه خودم را
بیایم...
راه
خودم را
گم کنم... .
دخترانم هرگز به من افتخار نخواهند کرد
مادری
که تمام جوانیش را عاشق بوده
و تمام جوانیش را گریه کرده است
مادری
که تمام جدول های خیابان خواجه عبدالله
کفش هایش را از برند
مادری
که یاد گرفته
درست لحظه ای که دلش...
بگذرد...
پسر دایی کوچکم را می بوسم
چقدر شبیه هم نیستید
دیگر بزرگتر شده
حرف می زند
بهانه نمی گیرد
پسر دایی کوچکم
عادت کرده به روزها و شب ها
و اتفاق هایی از این دست...
کم کم نام کوچک مرا صدا می زند
قند در دلم آب می شود
کم کم رود می کشد
کم کم می نویسد:"آب..."
...آب می شوم...
سه تار سفید
لای لای موهایت
بزرگتر شده ام...
شبیه تر شده ای به آسمان
شبیه تر شدم به زمین...
گیج می رود سرم
صحنه های تکراری
تو
چهارچوب آشپزخانه
اتاق اجباری
چقدر به دست های تو عادت دارد این سماور عبوس
که هر غروب...
هنوز دلواپس بند کفش های منی!
نیازی به ناز کشیدن نیست
باور می کنم خسته نیستی!
...
چند تار سفید لای لای موهایت...
بزرگتر که شدم
شاید یادم بیاید نامت چه بود!
تو قاتل بوته های یاسی دنیا
تو پستی و سخت ناسپاسی دنیا
یک بار فرشته بر تو ارزانی شد
افسوس که قدر ناشناسی دنیا!
...
نقشی بزن از من که من یکریز پاییزم
این روزها سنگین تر از کوهی غم انگیزم
گاهی رها چون بادم و همواره در فریاد
گاهی همان رودی که در مرداب می ریزم
گاهی پر از دردم ولی ناگاه می خندم
آنقدر هر دم خون دل خوردم که لبریزم
بی تو کویری ناگزیر از داغ دلتنگی
در حسرت روزی که با دریا بیامیزم
نقاش من محبوس چشمت را گناهی نیست
نقشی بزن،اینبار از آتش بر انگیزم
من کودکی افتاده در دام تماشایت
هرگز مخواه از چشمهای تو بپرهیزم
بر صورتم نقشی بزن از خویش دلگیرم
ای عشق رحمی کن و در داری بیاویزم!
سلام!!!
به لطف خدا مهندسی دریا،گرایش کشتی سازی دانشگاه امیر کبیر قبول شدم...از همتون ممنونم...به خاطر دعاهاتون...امید دادناتون...اضطراباتون...خلاصه به خاطر همه ی خوبیاتون که تا امروز همراهم بودید و بهم روحیه دادین...از همتون ممنونم!
