به آسمان که نگاه کنی
کم کم
باورت می شود
پرنده های قرن ما
درسهایشان را از برند:« پرواز
شیطنتی است
که خواب مرزها را
آشفته می کند».
پرنده ها
یاد گرفته اند
با پرهایشان
کاردستی های قشنگ...
می شود ساخت
لای این هوای رنگارنگ!
درست مثل کودکانی که کم کم
باور می کنند
زیر چترها
دیگر
جای امن تری است...
نگاه کن!
تو خوب می فهمی
خدا
چقدر غمگین است...
همین الان با اومدن زهرا خوشحال شدم...فعلآ!
سیاه
سپید
مثل آن روزهای پدر
که بالهایش را دید
کم کم بزرگ می شوی
موهای مادر را می بافی
تا به مهربانی دستهای تو عادت کنند
سیاه...سپید...
کم کم بزرگ می شوی
و باورت می شود نام نقشی که زیر پایت کشیده اند...
من دور
یا تو
فرقی نمی کند
اصلآ ستاره های حیاطمان
با روشنایی آن سوها...
فرقی نمی کند
ما بزرگ می شویم
و چشم های ما عادت می کنند
به اتفاق هایی که باید
و اشک های نباید...
ما بزرگ می شویم
و این استکان چای طعم همیشه را دارد
گاهی تلخ تر
حالا که نیستی
تهران
تمام دنیای من است
با خیابان هایی که هنوز
مبهوت مهربانی باران
قفل می شوند
بخند
به لحن کودکانه ای که روبه روی توست
و خوشحالتر اگر می شوی:ما
حالمان
بهتر است
و داریم
عادت
می کنیم...
من نزدیک
یا تو
آنسوی دریاها
فرقی نمی کند
ما
تکه هایی از هم
حرفهای هنوز نگفته ی تاریخیم
که روزی
به هم می رسیم.
تو راست می گفتی
من کودکم
که اشک می ریزم هنوز
پای اخبار سراسری ساعت ۱۴
و می سوزم
از آفتاب
از زلف خواهرم
جا مانده بر خرابه ای که روزی...
که چرا رنگ خون اینقدر خوشایند است برای چشم آبی ها
که دل نمی کنند از مسجدالاقصی...!
تو راست می گفتی
ما
روشنفکران عصر ارتباطاتیم
با چت
یا موشک
فرقی نمی کند...
ما
اهل
گفت و گو
هستیم!