سلام می دونم دیر کردم...ولی دلایل منطقی دارم.اولآ من الان شمالم و در منزل مادر بزرگ عزیزم مشغول درس خواندن(البته).در ضمن باید گهگاه سری به ستاد انتخاباتی یکی از اقوام هم می زدم...یاس فلسفی هم به اینها اضافه کنید...همینطور دلتنگی برای مامان و پونه و خونه و...خلاصه ابرو باد و مه و خورشید و....بگذریم!می خواستم شعر یذارم ولی چون هر شعری که می ذارم تقریبآ یه نقد اساسی روش شده و این شعر جدید هنوز کم سیلی خورده فعلآ نمی ذارمش...ا(از اونجایی که اقا صابر موسوی کسیه که تا حالا اکثر شعرای بنده رو نواخته! و باز هم از اونجایی که هنوز از شرمندگی این یکی در نیومده...تا اطلاع ثانوی از گذاشتن این شعر تازه به دوران رسیده معذورم!) راستی دلم خیلی گرفته...به خاطر این امتحان قلم چیه...خیلی نا مرده! نه تقصیر خودمه پنج تا ازمون رو خیلی خوب دادم... تو ششمی خسته بودم خیلی بد بود با خودم می گم این واقعآ من بودم که ازمون دادم؟یا قبلیا من نبودم؟!خلاصه ناراحتی و گریه و این حرفای بی نهایت احمقانه ...و سه نقطه ی تکراری که اخر هر جمله ام بنای نشستن داره...! ببخشید ناراحتتون کردم...چون خیلی کوچولوام غصه هام هم کوچولوه...دعام کنید...نمی دونم چم شده!ولی تقریبآ دارم کم درس می خونم...از دست خودم عصبانیم بسیار زیاد...فعلآ یا حق!
نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386  توسط پیوند
|
