سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هرچه بر سر ما می رود...
ارادت اوست!
«جواد جان منو ببخش که خواهر حرف گوش کنی نیستم...قول می دم پست بعدی شعر باشه!!!»....البته از خودم!
قرار بود تا کنکور ننویسم...ولی نوشتم...یعنی دارم می نویسم...که...ناراحت و دلگیرم...می دونم اونایی که خیلی وقته منو می شناسن ازین نوشته ها حالشون به هم می خوره...خودم هم همین طور...کجاست اون پیوند...یادم رفته ...چه جوری بودم؟!این طوری نبودم...یه جور دیگه بودم که حالا نیستم...نه...یه جوریم که قبلآ نبودم...فرق داره؟!!!نمی دونم...اگه می بینید داره انرژیتون کم می شه دیگه نخونید....اصلآ خودم دیگه نمی نویسم...راستی جوجه! یادته پارسال این موقع رو؟!روزه ی سکوت هجده روزه و هزار حرف نگفته و نشاید...خیلی اذیتتون کردم.یه چیزی تو مایه های اینه ی دق و اینا...ولی لازم بود(این جوجه یکی از با معرفتای روزگاره!جریان روزه رو هم گفتم جهت اطلاع محض ریا!!!)...ببخشید که اینقدر تلخ نوشتم بذارید به حساب این دو سال...! در ضمن من خیلی مامان بزرگمو دوست دارم (می دونم ربطی نداشت ولی دوسش دارم و این قشنگ ترین اعتراف دنیاست که تو سایه ی بزرگ زنی بالاسرته که خیلی میدونه...)!!!زیاد ناراحت دیوونگیهای من نباشید آخه یه ماه مونده به کنکور طبیعیه...بی ربط حرف زدنو می گم!راستی من پنجشنبه به دنیا میام!
