تبليغاتX
بخوان به نام خدایی که خواند آدم را...!

 

نقشی بزن از من که من یکریز پاییزم

این روزها سنگین تر از کوهی غم انگیزم

گاهی رها چون بادم و همواره در فریاد

گاهی همان رودی که در مرداب می ریزم

گاهی پر از دردم ولی ناگاه می خندم

آنقدر هر دم خون دل خوردم که لبریزم

بی تو کویری ناگزیر از داغ دلتنگی

در حسرت روزی که با دریا بیامیزم

نقاش من محبوس چشمت را گناهی نیست

نقشی بزن،اینبار از آتش بر انگیزم

من کودکی افتاده در دام تماشایت

هرگز مخواه از چشمهای تو بپرهیزم

بر صورتم نقشی بزن از خویش دلگیرم

ای عشق رحمی کن و در داری بیاویزم!

 

نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387  توسط پیوند  |